Saturday, May 21, 2005

هزارمین حرف
....
خیلی مشکل است نوشتن چیزی که خودت همیشه منتقدش بودی . من همیشه از همه ی دوستان خوبم که بلاگ هایشان را بسته بودند خواهش می کردم برگردند و هیچ وقت فکر نمی کردم خودم مجبور به این کار شوم.
حدود یک سال و نیم گفتن هزاران حرف نگفته برای من خیلی زود گذشت. آنچه این روزها من را بیشتر مجبور یه این کار می کند مشکل شناخته شدن هست و هر بار که عده ای منو می دیدند و می گفتند هنوز نگرفتنت ؟ من بیشتر به خودم و آیندم و خطراتی که این شناخته شدن در دانشگاه و شهر و ... برای من و زندگی آینده ام به وجود خواهد آورد فکر می کردم .
بر خلاف آنچه شاید با خودتان فکر کنید نوشتن این سطور برایم چندان آسان نیست . من یک سال و نیم با حرف های نگفته زندگی کردم و آنچه را که در توانم بود گفتم . این شما هستید که نباید بگذارید حرفی در گلویی در عکسی در شعری نگفته بماند . این ما هستیم که نباید بگذاریم با قوانین عصر حجری به زنان این سرزمین زور بگویند و هنوز اعتقاد داشته باشند دینشان کامل ترین است . در جامعه ای که زنان آن دارای آزادی برابر با مردان نباشند هیچ پیشرفت دموکراتیکی دیده نخواهد شد . در جامعه ای که کودکان فقر ، روسپی ها ، کارتن خواب ها ، بی سرپرستان ، معتادان ، دختران فراری و ... از سوی هیچ ارگانی حمایت نشوند تعداد آنها افزایش خواهد یافت همانطور که اکنون می یابد . شما بنویسید . شعر بنویسید ، داستان بنویسید ، نور بتابانید به تاریکخانه ها ، از زندانیان در بند حمایت کنید ، نگذارید حق کسی بدون فریادی خورده شود . تا جایی که می توانید فریاد بزنید تا دنیا بداند جوانان امروز ایران بیدارند گر چه حاکمانش در خوابند .
شما بنویسید و تابوها را بشکنید ، از روسپی گری تا سکس از دین تا حکومت از آقازاده ها تا پدرانشان از مذاکرات اروپا تا انتخابات آینده . شما بنویسید چون هستید و بیدار هم هستید . گرچه مجبورید با اسم مستعار بنویسید اما چاره ای نیست که اگر آزادی در این سرزمین می درخشید دیگر نیازی به این همه تلاش برای رسیدن به آن نبود . دیگر نیازی به سرودن مرثیه برایش نبود دیگر نیازی به جمع کردن امضا برای بلاگرهای زندانی نبود . آن وقت احساس نمی کردیم که کسی یا چیزی گلویمان را گرفته ، آن وقت زمانی که کودکان خردسال خیابانی را می دیدیم بغض نمی کردیم . ساعت ها از وقت و عمرمان را زل نمی زدیم به مانیتور و مجانی مطلب بنویسیم برای کسانی که در خوابند یا خود را به خواب زده اند ، شاید که بیدار شوند . برای کسانی که چشمانشان را باز کنند و جامعه شان را واقعی ببینند . آن وقت از آینده مان نمی ترسیدیم از ممنوع خروج شدنمان از بازداشتمان و زندانی شدنمان بی هیچ دلیلی جز نوشتن با همان قلمی که خدا بر آن در دینشان سوگند خورده . آن وقت از ای میل های تهدید آمیز نمی ترسیدیم . اگر آزادی در این سرزمین می تابید ، فقط اگر ....
من گفتم و نوشتم و گذشتم از پس یادها و خاطره ها شما اما با حفظ امنیت و آینده ی خودتان بنویسید . خود سانسوری اما نکنید . یا ننویسید و یا اگر می نویسید واقعیت را بی هیچ ترسی بگویید و برای این ، مجبورید که شناخته نشوید که اگر جز این باشد مجبورید چون من امنیت خصوصی تان را ترجیح دهید .
هزار حرف نگفته تمام نخواهد شد چرا که در تمام بلاگ های خوب سرزمینمان حرف های نگفته ی مانده در گلوی زیادی هر روز گفته می شود . بیایید بغض هایمان را در گلو فرو دهیم و به آزادی فکر کنیم . در نوشته هایتان دوستی و محبت و عشق را یادآوری کنید . از دعواهای بلاگی بپرهیزید و برای آینده ی این سرزمین از حق تان از ماندن نامتان بر حرکتی از یاد شدن اسم بلاگتان چشم پوشی کنید . چرا که نام شما بر آن حرکت از یاد خواهد رفت و این شور بلاگستان ایرانی است که برای گرفتن حق اش همیشه یاد آوری خواهد شد .
دلم می خواهد این متن تمام نشود و نوشتن من در هزار حرف نگفته هم . همانطور که در وقت خداحافظی یکدیگر را به آغوش می کشیم و آرزو می کنیم هیچ وقت از آغوش هم جدا نشویم من هم تک تک شما را به آغوش می کشم و برایتان در زندگی موفقیت و شادی آرزو می کنم . چترم را بر می دارم با باری که زندگی بر دوشم گذاشته در جاده ی مه آلود زندگی راه خود می گیرم و می روم .
...
من گفتم و گذشتم
چون نجوای باد در میان شاخساران
چون گنجشککی بر شاخه ای
چون قطره اشکی بر گونه ای
چنان که دیگران
...آنها هم
گفتند و گذشتند
...
ما می گوییم و می گذریم
این رسم زندگی است
این خود زندگی است
بیایید تا هستیم
از عشق بگوییم
..از شقایق های عاشق
...از بید های مجنون
...
ما می گوییم و می گذریم
این رسم زندگی است
این خود زندگی است
ما می گوییم و می گذریم
...
...
...
31 اردی بهشت 84
...
...
اضافه شد :
هزار و یکمین حرف را برای زیتون در مورد انتخابات نوشتم . تاریخ : 23 خرداد 84
Ali
5/21/2005 05:19:00 PM




Wednesday, May 18, 2005

آرامش ، گوهری نایاب
...
هم اکنون که دارم این چند خط را می نویسم دو ساعتی است که شب از نیمه گذشته . یک ساعت پیش یکی از دوستان نازنینم زنگ زد و از احوال بدش از نظر روحی برایم گفت و چون می دانست من هیپنوتیزم بلدم به من گفت منو هیپنوتیزم کن. من که تجربه اش را حضوری داشتم نه تلفنی کمی جا خوردم اما چون دیدم نیاز دارد تصمیم گرفتم انجام بدم با خودم گفتم: یا میشه یا نمیشه .
و آنچه برای خودم جالب بود این بود که دوستم با هیپنوتیزم من به آرامش رسید و من برای اولین بار تجربه ی هیپنوتیزم از پشت خط تلفن را هم بدست آوردم. حالا اینکه این هیپنوتیزم چیست و چه کارهایی می کند سر وقت برایتان مفصل می گویم .
بعد از اینکه بهش گفتم چشماتو باز کن و آرامشی را که داری ببین پس از چند دقیقه که من منتظر بودم ببینم واقعن موفق بودم یا نه صدایش را از پشت خط شنیدم که می گفت: کاملا آرام است و تا حالا چنین آرامشی را در وجودش حس نمی کرده .
این را گفتم تا یادآوری کنم این روزها با این اوضاع پراسترس و آشفته ، داشتن روحیه ی قوی و سالم و قلبی سرشار از امید یکی از اولین نیازهای زندگی هر انسان است .
مردمی که 26 سال است در رادیو و تلویزیون دولتشان می شوند : در مقطع حساس کنونی ... و این مقطع لعنتی که خیلی حساس است 26 سال است که تمام نشده . اینهاست که وقتی مردم عادی جامعه را تحت فشار و در منگنه قرار می دهد در اثر کوچکترین تصادفی می بینید که پیاده می شوند و به جان هم می پرند و یا در حین رانندگی به زمین و زمان فحش می دهند و غیره که خودتان می دانید .
اگر شما هم چون من دنبال آرامش روحی در زندگی خود می گردید پیشنهاد می کنم حتما در کلاسهای یوگا و مدیتیشن و ریکی و سایر مکاتب روحانی نام نویسی کنید چرا که تمامی اینها که زیر مجموعه ی علم نوین هیپنوتیزم هستند به شما یاد می دهند چگونه آرامش را در وجود خودتان بیابید .
...
آرزوهایم در مه گم می شوند
. هراسان
به دنبال می دوم
دراین روزهای گنگ و بی انتها
عشقی نیست
...یاری ،
غصه ی دیداری
..
پابرهنه می دوم
به سوی ابرهای سرگردان
...گم می شوم
در هوای رمزآلود معلق
در ابرهای آشفته ی بی هیاهو
...
آرزوهای گم شده ی من
خیلی بلند اند
دستم نمی رسد
بگیرمشان
...
...
خواندنی ها :
-------------------------------------------------
کتب ضاله‌ی نمايشگاه هيجدهم ! . از طریق خوابگرد
نه کاندیدائی را تائید و نه رای خواهیم داد
اتوبوس منحوس : مخاطرات سفر 21 نويسنده و شاعر به ارمنستان
بهره کشی جنسی از زنان گسترش یافته است
جشن‌نامه‌ی يک‌سالگی قابيل
کن به نیمه رسید، نامزدها پیدا شدند
● "صدای انقلابتان را شنيدم" . مسعود بهنود
آشنایی با صادق هدایت در تار ِعنکبوت
شرکت در انتخابات (از نيک‌آهنگ کوثر)
مردهای سفيد ‌احمق مايكل مور ــ
سیما بینا، صدای صحراهای ایران
● آزارگر جنسی شهرک غرب با وجود 12 شاکی و تشکيل پرونده در 3 دادگاه تهران به اتهام تجاوز به کودکان 8 تا 16 ساله، تجاوز به دختر خبرنگار، ضرب و جرح، و سرقت، با 10 ميليون وثيقه آزاد شد و در دادگاه نيز حضور نيافت! . مجتبی سميع نژاد، فقط و فقط به خاطر نوشتن عقايدش در وب لاگ با قرار 150 ميليون تومان، هم اکنون در زندان است و زنجير به پا به دادگاه برده مي شود! وبلاگ ف. م. سخن
عاليجنابا! سپاس تو را که داروی تلخ نوشيدی!
در جمع من و این بغض بیقرار...
کشور جعبه سیاه هم دارد؟ نیک اهنگ کوثر
● یکی از راه های مقابله با کسانی که پینگ ات می کنند نوشتن مطلب زودتر از آنکه پینگ شوی است و من با همین روش به مقابله بر خواسته ام .
● از سایت Blogger News برایم میل زده اند و بعد از کلی تعریف و نمجید از من در خواست کرده اند در قسمت منطقه ای ایران برایشان اخبار بلاگ های ایرانی را بفرستم . نمی دانم اینکار فایده اش چیست اما به هر حال برایشان نوشتم که حاضر به همکاری هستم . حال اگر شما مطلب جالبی در بلاگ ها دیدید برایم میل کنید تا چکیده ی مطلب را برایشان به انگلیسی بفرستیم . ای میل من در پایین صفحه هست .
...
28 اردی بهشت
Ali
5/18/2005 02:20:00 AM




Monday, May 16, 2005

برای سرزمين آفتاب
...
تو که از شاپرکای تو قصه بلندپروازتری
تو که از ابرای سفيد آسمونا پاک تری
...
تو که از هرچه صدای بی صداست بلندتری
تو که از پروازخاموش قاصدکا سبک تری
...
تو که از سبزترين شکوفه ی اين سرزمين سبزتری
حرفی از جنس بهار به من بگو
...
تو که از دورترين شهر خدا برای من دورتری
حرفی از جنس رسيدن به من بگو
...
بيا رو جاده های سرد بی انتها
به سمت آرزوهای گمگشته بريم
...
بيا رو بال نرم نسيم
با هم به سرزمين آفتابی بريم
...
تو می دونی و من می دونم
گرچه بدون آفتاب شبمون پر ازتاریکی است
...
دوباره فردا يه بار ديگه
دنيای ما و سرزمين ما آفتابی است
..
..
هاله برای من يکی از دوست داشتنی ترين بلاگرهايی بود که می شناختم .نتوستم بشمارم چند تا لوگو چند تا پتشين برای آزادی زندانيان در بند درست کرده تا کنون. پارسال در همين موقع بود که من اعتراض کردم به اخراج افغان ها و او اولين کسی بود که بی هيچ ادعايی به کمکم اومد.و در طول اين چند سال هر وقت هر بلاگری مشکلی داشت اولين کسی که به کمکش می رفت هاله بود.لازم نيست بيشتر بنويسم چون خودتون می دونيد دوباره تکرار نمی کنم . حالا که به قول خودش صندلی های کافه را روی ميز چيده و درش را بسته ما پشت در آنقدر مي نشينيم تا دوباره باز شود.
یکی ازبلاگرها توماری درست کرده که اگر دوست داشتيد از زحمات هاله در طول اين چند سال برای آزادی تشکر کنيد بريد و امضايش کنيد.
ترانه ی بالا را ديشب برای هاله و روری ودختر گلشان و رستم ساکنان سرزمين آفتابی نوشتم و تقديم می کنم به اين چهارنفر
...
26 اردی بهشت
Ali
5/16/2005 05:39:00 PM




Sunday, May 15, 2005

لحظه های رویایی
...
نشستن در کافی شاپ دور هم دیگه
فکر نکردن به هیچی جز زندگی
و همین ثانیه هایی که دارن می گذرن
با خنده ی ویولت خندیدن
از خوشحالی اش شاد بودن
آبچینوس که همیشه دیر می رسه
اما همیشه با خودش یه سبد شادی
یه بغل خنده می یاره
امید زندگانی کم حرف می زنه
اما یک جمله اش
برای ساعتها فکر کردن بسه
مریم گلی و چشماش
نگاهش و آرامش صورتش
برای هر کسی
احساس خوبی را بوجود می یاره
با کتابلاگ هم صحبت شدن
اولین کتابش رو از کیفش در می یاره
یادم رفت بهش بگم :
بهت افتخار می کنم
..
با امشاسپندان تو تاکسی
با راننده درباره ی دختران ایرانی
بحث می کنیم
از خوشحالی می خندیم
که راننده رو هم فمینیست کردیم
در خانه ی هنرمندان نشسته ایم
صفر مطلق روبه رویم
مطلق بودنش روز به روز زیادتر می شه
شب نزدیک به نیمه است
با کتابلاگ و امشاسپندان قدم می زنیم
خیابان ها و اتوبان های زندگی رو
با لذت و با تمام وجود
دود یک روز شلوغ و پر ترافیک رو
به ریه می بریم
اما از با هم بودن خوشحالیم
..
تئاتر شهر و سانتاکروز
به کارگردانی هما روستا
همه می رسیم جز آبچینوس که توترافیکه
مثل همیشه !
مریم بدون صورتکش اومده
حسین اما هرچه بخواهی برات شرح می ده
خونگرمه و صمیمی
ویولت نشسته روی صندلی با کیف بنفش اش
مریم گلی با یک جفت صندل قرمز هم رنگ بلاگش
امید زندگانی دنبال موبایلش می گرده
کتابلاگ مدل موهای جالبی داره
عین نویسنده های داستان کوتاه
صندلی دیگه نیست
به ما تشک می دن
یادم رفته بود اینجا ایرانه
برای دیدن یک هنرنمایی بی نظیر
باید روی زمین بشینی
سالن تاریکه و من بی دلیل بسیار خوشحالم
همه آبچینوس رو می بینیم
از جلوی پای میکاییل شهرستانی می یاد تو
می خندیم
منو و امشاسپندان از این وضع نشستن
خندمون می گیره
جلسه ی نقد نمایش گذاشتیم اون عقب
تا آخر شب با همیم
همه با هم
..
دلیلی نداره که کسی ناراحت باشه
چون می دونه دوستای خوبی داره
به هر چهره ای که نگاه می کنم
در درونش یه عالمه حرف داره
و بک دنیای مخصوص خودش
ما خوشبختیم
این احساس واقعی منه
دلیلی نداره با اینهمه دوستای خوب
اینهمه انرژی مثبت
اینهمه شوق زندگی در رگ هامون
اینهمه عشق به اطرافیانمون
اینهمه خنده های بی انتها
احساس دیگه ای داشته باشیم
حس قشنگ زندگی در زمان حال
حس زیبای غیر قابل وصف
احساس می کنم
در رگانم به جای خون
امید به آینده در جریانه
این بود همه ی آنچه می خواستم بنویسم
راستی !
دوستان مهربانم
ممنونم از همه ی ثانیه ها
از همه ی لحظه های غیر قابل تکرار
و از همه ی لحظه های رویایی
که برام ساختین
...
...
موزیک : In Dreams با صدای کریس دی برگ از آلبوم رویاهای زیبا
...
خواندنی ها :
-----------------------------------------
● باورم نمیشه هاله دیگه ننویسه
غروب سه شنبه ها و کلی داستان های کوتاه قشنگ
كاهش سن آلودگي به HIV در كشور
امضا کنید برای آزادی مجتبی سمیعی نژاد بلاگر در بند
نوشته های رفسنجانی در بلاگش
Your Daily Dose Of Music
● گرچه خیلی دوست داری با پینگ کردن اینجا روز در میان به شعور خوانندگانم و من توهین کنی اما ره به جایی نخواهی برد. چند وقت دیگر که هزارمین حرف را گفتم هر چقدر دلت خواست پینگ کن تا جانت در بیاد . !!!
...
...
25 اردی بهشت
Ali
5/15/2005 03:43:00 AM




Thursday, May 05, 2005

بم بر وزن غم
...
فراموش نکردن بم کار ساده ای نیست.سفرنامه ی زیر را دوست نادیده ای برایم فرستاد تا دراینجا بگذارم.نوشته ی بسیار تکان دهنده ایست.حوصله کنید و تا آخر بخوانیدش تا بدانید در بم این روزها چه می گذرد.به اخبار جعلی و غلو شده ی صدا و سیمای لاریجانی و رفقا اعتماد نکنید.آنچه در پی می آید وضعیت حقیقی این شهر است.با تشکر از این دوست خوبم که این فضا را برای نشر سفرنامه ی پر دردش انتخاب کرده.
یک هفته ای نخواهم بود و راهی سفر خواهم شد.اما در این منزل به روی همه ی شما در نبود من باز است.از سفر که برگشتم فکر کنم بتوانم سفرنامه ی خوبی بنویسم.
..
...

حدوداي ساعت 10 شب بود که رسيديم با کلي خستگي و ترس از يه جاده يي که بهش مي گفتن جاده ترانزيت مواد مخدر ، قصه اش يه کم طولانيه ولي شايد خالي از لطف هم نباشد . ما در حقيقت صبح اون روز به بم پرواز داشتيم ولي تو فرودگاه ، مأمورين هميشه بيدار وقتي من و دوست همکارم که يک پسر بود رو ديدن به فکر افتادن که نکنه ما داريم با هم فرار مي کنيم ؟ و دقيقا تو همون لحظه بود که احساس کردن بايد جلوي اين گناه کبيره رو بگيرن ، ما رو بردن تو دفتر حراست فرودگاه و بعد از کلي سئوال و جواب زنگ زدن به خانوده هامون فهميدن که اشتباه کردن ، ولي خوب دير شده بود و ما از پرواز جامونده بوديم چاره اي نبود ، براي رفتن به بم سه تا ره بيشتر وجود نداشت ، يکي پرواز مستقيم به بم که خوب ما از دستش داده بوديم ، يکي پرواز به کرمان و بعد سفر زميني به بم که به دليل نبودن پرواز به کرمان منتفي به نظر مي رسيد و آخري هم رفتن به زاهدان و از آنجا سفر زميني به بم که در حقيقت تنها راه ما بود .
رفتيم به زاهدان و جاده ترانزيت مواد مخدر رو طي کرديم تا برسيم به بم ، جاده ي عجيبي بود ، يه جاده کفي که دو طرفش بيابون بود ، تو راه کلي ماشين مي ديديم که با يه سرعت باور نکردني از ما سبقت مي گرفتن و مي پيچيدن تو خاکي و مي رفتن سمت يک مسيري که نمي شد فهميد کجاست ، البته راننده اصرار داشت که ما نترسيم و مي گفت : اونا از ميون بر مي رن سمت زابل . ولي خوب شايد اگر شما هم جاي ما بوديد و يه وانت مي ديديد که يه بلوچ با يه دوشکا پشتش نشسته باور نمي کرديد که داره از ميون بر مي ره سمت زابل و خطري هم نداره .
خلاصه ما حدوداي ساعت 10 شب با کلي ترس و لرز رسيديم به بم ، البته بم که نه به ارگ جديد ، يه بهشت کوچيک تو دل کوير ، با سه چهار تا درياچه اي که اونقدر آب توش بود که حتما شک مي کردي که اينجا شماله يا جنوب ؟ بار اولي نبود که ميومدم بم ولي خوب بار اولي بود که ميومدم ارگ جديد ، چشم هام چهار تا شده بود ، مگه مي شد باور کرد تو فاصله 14 کيلومتري از يه شهر ويرون يه شهرک باشه با اون همه امکانات ، با سالن بيليارد ، باشگاه اسب سواري ، استخر و سونا ، درياچه مصنوعي همراه با قايق سواري و کلي امکاناتي که يه شهرک اشرافي مي تونه داشته باشه.
اون شب من و سه نفر ديگه رسما استخدام يک NGOي خارجي شديم و قرار بود روي يک پروژه چهار ماهه کار کنيم تحت عنوان توانمند سازي يا (Rehabilitation) پروژه ما قرار بود تو يه محله اجرا بشه ، يه محله تو خود شهر که جزو اردوگاه ها و کمپ هاي مختلف هم نباشه ، چون کمپ ها از يه امکانات حداقلي نسبت به خود شهر برخوردار بودن ، يه امکانات شايد خيلي ساده حتي در حد حمام و دستشويي ، آخه مي دونيد سوله هايي که دولت براي مردم محله هاي مختلف ساخته بود حمام و دستشويي هم نداشت يه اتاق 9 متري يا نهايتا 12 متري بود بدون هيچ امکانات خاصي . فرداي شبي که رسيديم وارد محله اي شديم که قرار بود اين 4 ماه رو اونجا کار کنيم يه خيابون تو يه محله سيد طاهر الدين محمد به اسم سياه خونه ، از اسمش هم مي شد فهميد که بايد جاي عجيبي باشد ولي خوب خيلي هم طول نکشيد تا ما عمق فاجعه رو بفهميم .
سياه خونه بدترين محله ي شهر بود ، يه محل درست نزديک ارگ قديم بم که مي گفتن از قبل از زلزله هم جزو فقير نشين ترين محله هاي شهر بوده . سياه خونه فقط فقير نبود ، مثل همه جاهاي ديگر دنيا فقر با کلي آسيب ديگه همراه بود و خوب سياه خونه هم از اين آسيبها در امان نمونده بود . اعتياد و فحشا ، اصلي ترين آسيبهايي بود که همراه با فقر گريبان مردم اين محله رو گرفته بود . نمي شه جزء به جزء اتفاقاتي که تو اين چهار ، پنج ماه افتاد رو شرح داد ولي شايد بد نباشد که بقيه هم يه مقداري از اون رو بدونن . سياه خونه محله اي بود که به گفته پليسی که تو پاسگاه پشت محل کشيک بود ، مواد توش آزاد بود ، شايد براتون عجيب باشه ، ولي وقتي يه روز ما براي جمع کردن مرد معتادی که داشت نفس هاي آخرش رو همون طور که گوشه خيابون افتاده بود مي کشيد ، به پاسگاه نزديک محل مراجعه کرديم . مأمور کشیک پليس خيلي راحت بهمون گفت : تو بم مواد آزاده ، بعد از زلزله به ما دستوري راجع به مواد ندادن ، حقيقت قضيه اين بود ، ظاهرا امنيت محله رو اسلحه هايي بايد حفظ مي کردن که گرد هروئين روشون نشسته بود .
ماشين هاي پليسي که تو شهر پرسه مي زدن وقتي به اين محله مي رسيدن با يه سرعت باور نکردني کل خيابونو طي مي کردن که مبادا خطري تهديدشون کنه ، البته بگذريم از اين که وضعيت مواد مخدر تو کل شهر هم خيلي بهتر از سياه خونه نبود . منقل ترياک مثل چاي هميشه تو هر خونه اي حاضر بود و به گفته خودشون ديگه جزو سنتشون شده بود ، ولي خوب تو سياه خونه وضعيت يه کم فرق مي کرد ، اونجا محله گرتي ها* بود . مردم اون محله يه جورايي منفور به حساب مي اومدن . تو نزديک ترين مهد کودکي که تو اردوگاه نزديک سياه خونه بود با بچه هاي سياه خونه بازي نمي کردن شايد بد نباشد بدونين که حتي اون محله رو مثل خيلي محله هاي ديگر شهر تا اول تابستون يا حتي شايد يکي ، دو ماه بعد از اون يعني حداقل 7، 6 ماه بعد از زلزله آوار برداري هم نکرده بودن ، چادرها و کانکس هايي که تو فصل خرما پزون ، بدون کولر واسه يه مرگ تدريجي جاي خيلي مناسبي بود ، روي ويرونه خونه هاي قبلي و درست روي آوارها نصب شده بود .
کوچه هاي بن بست اين خيابون پر از آشغال بود ، آشغال هايي که تنها سرگرمي بچه هاي محله شده بود ، هيچ حمام و دستشويي عمومي اونجا وجود نداشت. البته يه دونه سر خيابون اصلي بود که خوب عموما درش قفل بود . و کليدش دست مأموري که معلوم نبود از جانب کي مأمور شده در دستشويي عمومي رو تو طول روز ببنده ، فاضلاب تمام جوب هاي محله رو برداشته بود ، تو کانکس ها و چادرها هيچ کولري نبود ، مگر اينکه خود مردم آزاد خريده باشن يا اون قدر با برگه 20 دفترچه هاشون تو نوبت مونده باشن که ديگه دم دماي پخته شدنشون از گرما ، يه کولر ساده و کوچيک به دستشون برسه . مردم سياه خونه ، مردم عجيبي بودن . حقيقتش اينه که شغل اغلب مردم اون محل فروش مواد بود البته اگه خيلي خوش شانس بودن ، چون تو بيشتر موارد خرده فروش خودش مصرف کننده هم مي شد و اون موقع تازه تجارتش مي شد تجارتي بدون ارزش افزوده که مانده اش خرج مصرف شخصي خودش مي شد .
محله پر بود از مردا و زنهاي که صبح تا شب مي کشيدن و مي فروختن و بچه هايي که تو دست و پاشون وول مي زدن و گاهي حتي شاهد خود زني هاي پدر و مادري بودن که از کشيدن مواد ارضا نشده . هر روز عصر از حدوداي غروب که هوا به سمت تاريکي مي رفت ، فعاليت اقتصادي محله شروع مي شد ، اگه يه کمي تو خيابون قدم مي زدي خيلي راحت مردا و زنهايي و حتي بچه هايي رو مي ديدي که با يه سيني هروئين جلوي چادرهاشون نشستن و دارن اونا رو تو بسته هايي با مثقال ها و گرم هاي متفاوت بسته بندي مي کنن ، آخه ، خوب نبود مشتري که مي ياد زياد معطل مواد بشه ، تو خود محل چادرهايي بود که اگه يه کمي سرکيسه رو شل مي کردي و به جاي 500 تومن که پول يه بسته هروئين بود 600 تومن مي دادي مي تونستي بشيني توش و با خيال راحت بکشي و بري .
اجاره اين چادرها عموما شغل فاحشه هايي بود که ديگه پير شده بودن و تنها راه نون خوردنشون اجاره دادن چادرهاشون واسه کشيدن گرت بود . تو محله هيچ کس ابايي از معتاد يا فروشنده بودنش نداشت حتي بچه هاي کوچيک هم خيلي راحت از مواد مخدر و قيمتش و آدم هايي که واسه خريد مواد ميومدن و مي رفتن حرف مي زدن . به قول يکي از همکارامون : تو سياه خونه همه آزاد بودن ، آزادي منفي ، مي خريدند و مي فروختند ، مصرف کننده به علامت استاندارد و تاريخ انقضاء احتياجي نداشت ، چادر پر دود براي اطمينان از اثربخشي کالا ، کافي بود . چند ماه تو اون شهر و اون محله موندن کافي بود که چيزهايي رو بفهمي و لمس کني که شايد خيلي ها تو کابوسشون هم نمي ديدن .
يه روز که براي کمک به لودر و گريدري که براي آوار برداري محل آورده بوديم يه کارگر از سر ميدون بيرون شهر سوار کرديم و به محله برديم تازه فهميدم که مردم سياه خونه ، نسبت به خيلي جاهاي ديگه پيشرفته و مدرنن . وقتي تو راه از کارگري که اسمش عبدالله بود پرسيدم چند سالته ؟ فقط نگام کرد و فهميدم که سن يا سال هيچ معني براش نداره ، البته اين رو موقعي فهميدم که گفت يه بچه داره و وقتي ازش پرسيدم که بچه ات چند سالشه ؟ با تعجب نگام کرد وشونه اي بالا انداخت که يعني نمي دونم و بعد با يه لهجه اي که سخت مي شد فهميد گفته بچه ام کوچيکییه . باور نکردني بود ، سال هيچ معني واسش نداشت ، آدم ها بر مبناي سايز تقسيم بندي مي شدند ، آدم هاي کوچيک ، متوسط و بزرگ . وقتي عبدالله گفت توي يه ده او ور نيک شهر که در نزديکي ايرانشهر زندگي مي کنه و تو دهشون فقط چند ساله ( شايد 5 يا 6 سال ) که ماشين رو ديدن او هم به طور اتفاقي ، از تعجب شاخ درآوردم ، مگه مي شه باور کرد ، يه دهي که چهار ساله معلم توش رفته ، دهي که مردمش 5 يا 6 ساله که ماشين رو ديدن اونم تازه اتفاقي تو همون کشوريه که منم دارم زندگي مي کنم .
وقتي نهار براي عبدالله ساندويچ برديم و بعد از خوردن چند تا لقمه بالا آورد و ديگه دست به ساندويچ نزد تعجم به نهايت رسيد ، معده عبدالله چيزي به جز نون و ماست رو قبول نمي کرد ، آخه شوخي نيست اون تو همه زندگيش فقط غذاهاي اين شکلي خورده بود ، ساندويچ و تن ماهي و کباب و خيلي چيزهاي ديگر براي عبدالله طعم هاي ناشناخته اي بود که خوب طبعا نمي تونست هضمش کنه . عبدالله متولد 1358 بود و تو اين همه سال با هيچ کدوم از این طعم ها ، ماشين ها ، تکنولوژي ها و ... مواجه نشده بود ، انگار عبدالله از يه کره ديگه اومده بود . تو اين شهر همه چيز عجيب بود اونقدر که داشتيم به تعجبهاي هر روزمون عادت مي کرديم . تعجب از چادرهاي بدون کولر رو ويرونه خونه هايي که آوار برداري نشده بود ، تعجب از بچه هاي کوچيک پا برهنه اي که تفريحشون بازي تو آشغالا و جوبهاي فاضلاب بود ، تعجب از دود گرت ، مردايي که کل فعاليتشون فروختن و کشيدن مواد بود ، زنهايي که اگه خيلي شانس داشتن و فاحشه نشده بودن بهترين روزهاي زندگيشون رو تو بطالت محض زير ستم هاي پدرها و شوهرها و برادرهاشون طي مي کردن ، تعجب از عبدالله که تا حالا ساندويچ نخورده بود ، پليسي که مي گفت تو بم مواد آزاده ، پزشک متخصص ترک اعتيادي که خودش معتاد بود ، و تعجب از شهري که هنوز هيچ خونه اي توش ساخته نشده بود .
همه چيز داشت تعجبمون رو به عادت تبديل مي کرد . وقتي نوروز 84 براي ديدن شهر و محله و مردمي که بيشتر از 4 ، 5 ماه باهاشون زندگي کرده بودم به بم رفتم ، ديگه تعجب نمي کردم ، چشمم به ويرونه بودن شهر عادت داشت ، مشامم به بوي فاضلاب کوچه ها و گوشم به صداي مويه هايي که از تموم چادرها و کانکس هاي شهر وقت و بي وقت مي شد شنيد . هنوز تو سياه خونه کسي تن به کار نمي داد و رابطه اي با ابزار توليد نداشت ، هنوز برابري در هيچ روبين تموم مردم محله مي شد ديد ، هنوز پزشک معتاد ، ترک اعتياد مي داد ، هنوز ارگ قديم يه تل خاک بود و هنوز مردم تو کانکس ها و چادرهاي بدون دستشويي زندگي مي کردن . انگار گرد مرگ رو شهر پاشيده بودن ، همه چيز همان طور دست نخورده باقي مونده بود ، آنقدر دست نخورده که مرده ها خيالشون راحت باشه که چيز زيادي از دست ندادن ، هنوز همه چيز شبيه بهار 83 بود ، درست مثل من که هنوز شبيه بهار 83 ام مثل من که هنوز فکر می کنم باید کاری کرد.
...
* گرتی یا گردی = هروئینی
دلارام علی
بهار 84
...
● عکس از کسوف
خواندنی ها :
------------------------------------------
وحدت هم وحدتهای قدیم...
يك گزارش سانسور شده از مراسم روز جهاني آزادي مطبوعات
از وقتى در قنداق بوديم او خبر مى خواند
سایتی پر از مقاله های ایرانی.
یک فوتوبلاگ بی نظیر
ايراهو، يك وبلاگ خبری گروهی است كه توسط كاربران خود اداره ميگردد
تفاوت "همجنسگرا " با همجنس‌باز و بچه‌باز در چيست؟
خواب خوش آقاي شهردار!
شرکت در انتخابات ریاست جمهوری خیانت به ملت است
كار اين مأمور خلاف بوده چون از گاز اشك‌آور در ماه رمضان استفاده كرده بود.
با این روش فیلتر یعنی کشک.
قویترین میل جهان
کودک آزاری : فایل فلشی زیبا با صدای لیلای لیلی
...
..
15 اردی بهشت
Ali
5/05/2005 02:43:00 PM