Wednesday, May 26, 2004

سرد است آنجا که وطن نیست !


رفتن و رفتن. از ایران رفتن. همیشه بحث همین بوده . دیشب بود که با مامانم بحث کردم که چرا وکیل نمی گیرید تا کارهایمان زودتر به سرانجام برسد .
هنوز دو سال دیگر از دوره ی هفت ساله ی پزشکی من مونده و دو سال هم طرح دارم اما از همین الان بی صبرانه به فکر رفتنم . به فکر رفتن از این وطن همه گریه همه عزا .اما چطور میشه دل کند ؟ می دونم روز های سختی در پیش رو هست روز هایی که بخواهی خداحافظی کنی با همه ی خاطراتت همه ی کودکیت . آره سخته آره گریه داره .
همیشه روز های آخری رو که خواهرم سپیده در حال ترک کردن ماست بسوی غربت سردش در دلم فریاد می زنه . بغض هاش و سکوت بیش از اندازش و نگاه هاش که توش صدا های ساکت زیادی بود . دیگه کمتر حرف می زدیم و بیشتر نگاه می کردیم و شب ها بیشتر دور هم می نشستیم و با صدا های غمناک تری حرف می زدیم هممون می دونستیم که نزدیکه وسعی می کردیم به اون روز فکر نکنیم . روز های آخر بود که قدر هم رو بیشتر می دونستیم ودلمان می خواست همه ی ثانیه هارو با هم باشیم . گاهی وقت ها میشد نگاهش کنم و اون نگاهش رو ازم بدزده و من می فهمیدم مدت هاست به من زل زده بوده تا بیشتر نگاهم کنه .
روز آخر که می رسید دیگه مجالی برای حرفی نمی موند چون تک تک کلمات بغضی فرو خورده رو می شکست و اشک های روان مهربانی گونه های ما رو خیس می کرد و تکان خوردن شانه ها شاید نشانه ی گریه ی بی صدایی بود در گوشه ای خلوت دور از دیگران .
همه در حال ترک کردن ایران هستند تا شاید دل مهربانشان را در گوشه ای از این غربت سرد آرام دهند شاید جایی باشد تا معنای زندگی را بفهمند و بدانند خدا هم آنها را دوست دارد . گاهی وقت ها با خود فکر می کنم کاش ایران ما نیز چیزی کم نمی داشت کاش سر سوزن آزادی و امید به آینده وجود داشت تا این همه جوانان سر شار از انرژی مجبور نبودند تا تلخی غربت را بخرند و شیرینی خانواده و شهرشان را بفروشند به بهایی ارزان .
همه در حال ترک کردن ایران هستند با خود می گویم خدایا دیگر چه کسی مانده ؟ پس چه کسانی باشند در این شهر تا بسازند خا نه شان را پر از امید ؟ دیگر صدای خنده ی چه کسی شنیده شود ازپنجره ی رو به کوچه ؟
می دانم سخت است و می دانی سخت است اما نمی دانیم چاره چیست ؟ ماندن و سوختن ؟ رفتن و ... می دانم خاطرات دوست داشتنی ام برایم عزیزترین اند. همه ی کوچه ها و خیابان های شلوغ شهر همه پر از عکس هایی هستند که در قاب ذهنم جاودانه اند.
کوچه های تنگ و نا هموار . خیابان های پر سروصدا و دعوای دو راننده و جمع شدن مردم به گردشان . مرد جاروفروش کوچه مان با دوچرخه اش و فریاد های خسته اش. دختران آدامس فروش سر چهارراه و پسری که در سرمای زمستان کنار گاری پر از بخار لبویش فریاد میزند . مرد معتادی که کنار پیاده رو دراز کشیده و کاسه ی روبه رویش پر از سکه است . دختران و پسران همسایه که روزگاری دورتر به هم عاشق بودند و سلامی از روی احتیاط می کردند و خوشحالی شان پس از شنیدن پاسخ . خانه ی مادر بزرگ با آنهمه اتاق های بزرگ و کوچک و پستوهای پر رمز و راز و حیاطی که عصرها آب می پاشیدیم تا سرد شود و ما که کودکی بیش نبودیم آرزویمان باز کردن شیر فواره ی حوض بود تا ببینیم به کجای آسمان می رسد ؟ ظهر های جمعه ی داغ صدای بچه ها در کوچه که فوتبال بازی می کردند و خواب همسایه ها را آشفته . دو جوان که در کوچه دست در دست هم قدم می زدند و حرفی از جنس عشق و همیشه ترسی پنهان و نگاهی به پشت سر که مبادا بگیرندشان . عید ها همه ی خانواده دور هم و مادرم که قرآن می خواند و پدرم که عیدی های تا نخورده اش را از لای قرآن به ما می داد و ما غرق بودیم در دنیای کودکی و هیچ چیز را بیشتر از کارتون های ساعت پنج عصر دوست نداشتیم ...
همه ی این تصاویر از مقابلم چون عکس های رنگ و رو رفته و نارنجی قدیمی می گذرند و من به رفتن فکر می کنم به دل کندن حال چه دو سال چه چهار سال دیگر . کاش اینقدر آسمان دلمان ابری نبود و دلی داشتیم از سنگ خارا تا شاید خوشحال تر زندگی کنیم و بغض نکنیم در لحظه ی خداحافظی آخر وقتی پدرت درآغوشت گرفته و به پشتت دست می کشد و می گوید ایرانی بمان ...

خورشید خانم هم رفت بی سر و صدا بی آنکه کسی بگوید چرا ؟ شاید اصلا متوجه نشده باشی که یک نفر از مردم این سرزمین کم شده . یک نفر. یک عاشق . یک قلب دوست داشتنی و دل مهربان . شاید کمبودش رو ده سال دیگه بفهمن شاید کمبود این همه جوون رو که بدون اینکه به پشت سر نگاه کنند آنجه دارند می گذارند و با غمی در سینه می روند به سوی غربت سرد ده سال دیگه معلوم بشه . ده سال دیگه امیدوارم جوونی در این کشور مانده باشه تا بتونن اگر دست کسی رو درکوچه ای گرفته بود بگیرندش.
خورشید خانم در آخرین مطلبش قبل از رفتن اینطور نوشته :
دلم برای همتون از همين الان خيلی خيلی تنگ شده.
خيلی سخت بود دل کندن از بغل مامانی وقتی که سعی می کرد گريه نکنه که من راحتتر برم، خيلی سخت بود دل کندن از بابا که نصيحتم می کرد تحت هيچ شرايطی برنگردم حتی اگه بهم خبر بدن بابات...
خيلی خيلی سخت بود ديدن اون پنج تا صورت پشت شيشه و ديدن قيافه خونسرد شيده وسطشون که انگاری خيلی همه چی عاديه در صورتی که اون چيزی که تو دلش می گذشت از تو چشاش داد می زد؛ و چشمای تو که ديگه از زور اشک چيزی رو نمی ديدن. خيلی سخت بود ديدن ساختمونای اکباتان از روی پله های هواپيما و بعد از توی هواپيما که آروم آروم کوچيک و کوچيک و کوچيکتر می شدن و بعد هم ناپديد شدن. زمين ايران، کوههای ايران که يواش يواش دور می شدن و ناپديد می شدن و تو دلت می خواست دستاتو دراز کنی و يه جوری يه گوشه اشون رو بگيری و ...
خيلی سخت بود ....

سپیده آریان که دلش در غربت هوای شهر و خونشون رو کرده با همون صدای غم زده ودل ومهربانش که به اندازه همه ابرهای شمال بارون داره اینطور نوشته :
اينروز ها ديگر تحمل اين همه غربت از هميشه سخت تر است... بوی بهار از آن دور ها از همان جا که ايران است، نمی دانم چگونه تا همين جا که حالا هستم می رسد و دلم را حسابی بارانی می کند. بوی همين گل ها، بوی همين حوض و بوی خاطره هايی که عکس می شوند و در آلبوم کوچک اين ذهن خسته رخنه میکند، برای روزی که شايد آن ها هم در اين خاک سرد به دست فراموشی سپرده شوند....

دیگر چه بگویم از غم مانده بر دل ها و اشک مانده بر چشم ها و حرف آخر بر لب که هرگز باکلمات گفته نخواهد شد . به چهار سال دیگر فکر می کنم به فرودگاه به چشمان پدرم و سینه ی پر غم مادرم ...
نمی دانم ... نمی دانم ...
فقط احساس می کنم :
سرد است آنجا که وطن نیست !
تقدیم می کنم به خواهرم سپیده و همسر مهربانش محمود و غربت سردشان

Ali N
5/26/2004 06:56:00 PM




Thursday, May 20, 2004

بميريد بميريد در اين عشق بميريد
در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد



تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها
به داس سخن گفته اي

تحريف كنيد . تخريب كنيد . سانسور كنيد . بجنگيد با تاريخ . بجنگيد با ايرانمان با اجدادمان . ديوار كشي كنيد جدا سازي كنيد . حقيقت را كتمان كنيد دستان خونينتان را پنهان كنيد .
ديگر قهرماني نمانده . همه ي قهرمانان اين ملك خفته اند در زير خروار ها خاك تا شما راحت تر زندگي كنيد
آسوده باشيد چرا كه كسي مزاحمتان نخواهد شد . مي توانيد تخريب كنيد قبرهاي قهرمانان را يا شايد خوشحال باشيد كه ديگر آنها را از حافظه ي تاريخ ايران پاك كرده ايد و نام خودتان را جايگزين . اما زهي خيال باطل !!
كسان بسياري بوده اند قبل از شما و مي خواستند نام قهرمانان ديگري را به باد بسپرند اما خودشان لعنت مردم ايران زمين را به گور بردند و همان ها خودشان همچون گردي بر شانه ي طوفان از اين كوي به آن كوي فرياد زنان در اعماق تاريخ مدفون شدند كه گويي هرگز بر ابن زمين پاي نگذاشته بودند.
شما نيز مي توانيد امتحان كنيد اين آزموده را !!
شما نيز مي توانيد لبخند زنان بدريد و بگيريد و برانيد اين اسب سركش را . شما نيز مي توانيد بسازيد آرامگاه هايتان را عظيم تر با طلا كاريهاي ناب و قلم زني كارگران هنرمند و برج و باروهاي بلند به بلنداي خنده هاي مستانه تان .
اما برويد و تاريخ را بخوانيد . برويد و ببينيد قهرمانان واقعي مردم چه كساني هستند ؟ برويد و آينده ي آرامگاه هاي مجلل تان را درآيينه ي تاريخ ببينيد شايد عبرتي باشد شايد ...
اما بدانيد كه هيچ گاه در اين ملك 2500 ساله جز چند تن هيچ قهرماني از خود آرامگاهي با برج باروهاي سر به فلك كشيده بر جا نگذاشته و مانند شما نيز اصرار بر آن نداشته چون آنان براي هميشه در قلوب قدر شناس اين مردم باقي مانده اند . آرامگاه آنان در قلب ايرانياني است كه با خواندن سطر سطر تاريخ تحريف نشده ي اين كشور با بردن نام آنها بر تمدن خود مي بالند .
چه فرق دارد اگر آرامگاهشان در رود ارس باشد چه فرق دارد اگر در ظهيرالدوله خفته باشند يا در امامزاده طاهر ؟ چرا كه تك تك كوه و دشت هاي اين سرزمين پر افتخار و همه ي موج هاي خزر و خليج فارس و همه ي رود هاي كوچك و بزرگ و شقايق هاي سرخ بياباني هرصبحگاه هنگام طلوع خورشيد بر آسمان ايران نام آنها را فرياد مي زنند .
فرياد بر خواهم كشيد بر سرتان بي واهمه و ترس تا بدانيد حقيقت را .

باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد
كه مادران سياه پوش
_ داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد _
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند !


کد لوگو رو میتونید از اینجا بردارید.
متن تومار اعتراض آن لاين به تخريب قطعه ي سي و سه
اسامی جان باختگان بخاک سپرده شده در قطعه 33
عکس ها جان باختگان بخاک سپرده شده در قطعه 33
عکس هایی از قطعه 33 بهشت زهرا

پ ن 1 . با دوستان زیادی تماس گرفتم تا بتونیم این مطلب رو هم مثل موضوع افغان ها به روزنامه ها بکشونیم تا مسوولان مجبور به پاسخ گویی شوند اما همه یکسان جوابم رو دادند که روزنامه ها به زور مطالب عادی روزانه ی خودشون رو چاپ می کنن چه برسه به این مطلب تند و تیز با سمت و سوی سیاسی و دوستی به طعنه در میلش برام نوشت که اگر چنین مطلبی چاپ بشه مطمئن است که کار به دادگاه می کشه. اما هنوز پیگیر خواهم بود شاید کسی پیدا شد که این ریسک رو انجام بده.
پ ن 2 . زمانی که شروع به کار روی اعتراض به اخراج افغان ها کردم هیچ فکر نمی کردم تا منجر با پاسخ گویی وزارت کشور بشه اما مثل اینکه صداهای واضح ما در دنیای نت و سایبر در دنیای حقیقی نیز شنیده میشه پس ما هم به اعتراض ها و جمع کردن امضا بصورت آن لاین ادامه میدیم چون تا کنون به این نتیجه رسیده ایم که فریاد های از روی خیر خواهی ما برای ایرانمان در فضای حقیقی نیز شنیده می شوند و این همان خواسته ی ماست یعنی اینکه وادارشان کنیم که پاسخ گو باشند و بدانند مخالفینی دارند که در پای مانیتورهاشان فریاد میزنند و این اولین پیروزی است.
با همکاری هم و جمع کردن امضا مجبور به پاسخ گویی شدند :

جوابيه‌ی وزارت کشور به اعتراض جمعی از وب‌لاگ‌ها به اخراج افغان‌ها

پ ن 3 . در این روزها هر بار لینک اعتراض آن لاین برای تخریب قطعه ی 33 را در لینک دونی صبحانه قراردادم حسین درخشان حذفش کرد علتش رو هم میگفت هر گونه لینک به اجتماع اینترنتی ممنوع است امیدوارم حالا که نتیجه بخش بودن این اعتراض ها رو می بینه دیگه زیاد سخت گیری نکنه . امروز هم لینک جوابیه وزارت کشور را می گذارم در صبحانه تا خودش ببینه اما امیدوارم حذف نشه .
پ ن 4 . محمد ابطحی معاون خاتمی نیز متنی در این مورد نوشته است . او تلفنی با رئیس بهشت زهرا صحبت کرده و او گفته است که " ما قصد داريم قبر اين افراد شناخته شده را بالا بياوريم و بقيه را هم بازسازي کنيم. " من نمی دونم منظور اینها از این حرف ها چیست یعنی چه قبر را بالا بیاوریم ؟ بعضی وقت ها بهانه ها غمگنانه تر از اصل موضوع می شوند . حالا در ایرانی که جناب خاتمی تدارک چی دستگاه های دیگر است فکر نکنم امید داشتن به اینکه معاونش کاری بتواند انجام دهد سودی برای آینده ی این ملک داشته باشد.

Ali N
5/20/2004 03:17:00 PM




Sunday, May 16, 2004

من تو او

من درس مي خوانم
تو درس مي خواني
او سر چهار راه آدامس مي فروشد

من شام مي خورم
تو رستوران مي روي
او گرسنه است

من به ييلاق مي روم
تو با دوستانت همه ي بعد از ظهر را قدم مي زنيد
او با دستمالش شيشه ي ماشين ها را تمييز مي كند

من پول تو جيبي ام را از پدرم مي گيرم
تو ماهيانه ات را مادرت مي گيري
او ترازويش را در پياده رو جلويش گذاشته و 10 تومني هايش را نگاه مي كند

من پدرم را دوست دارم
تو مادرت را بيش از هر كس دوست مي داري
او پدرش معتاد است و مادرش در خانه اي كار ميكند

پدر من مادرم را دوست دارد
پدر تو به مادرت عشق مي ورزد
او پدر و مادرش از هم طلاق گرفته اند

من يك خواهر بزرگ تر و يك برادر كوچك تر دارم
تو يك برادر بزرگ تر و دو خواهر كوچك تر داري
او 6 برادر و 3 خواهر دارد

برادر من دانشگاه مي رود
خواهر تو دبيرستاني است
او برادر هايش يا معتادند يا در زندان يا ...

من عاشق شده ام
تو مي داني عشق چيست
او تا كنون به هيچ چيز عاشقانه نگاه نكرده است

من آن لاين هستم
تو آن لاين هستي
او بي نان است

من از سياست متنفرم
تو سياست را دوست داري
او شكم سير را بيشتر از سياست دوست دارد

من تابستان را دوست دارم
تو بهار را و شكوفه ها را دوست داري
براي او تابستان و زمستان فرقي ندارند

من شب هاي داغ تابستاني را بي روانداز مي خوابم
تو شب هاي سرد زمستان را با پتوي گرمت مي خوابي
او در زمستان و تابستان فقط يك زير انداز لازم دارد

شهر من زيبا نيست
شهر تو زيبا است و دوستش داري
شهر او را تلي از خاك بر جا مانده از زلزله است

تفريح من گوش دادن به موسيقي است
تفريح تو ديدن فيلمي است
تفريح او آب تني در حوضچه ي وسط ميدان است

من از زندگي ام راضي نيستم
تو زندگي ات را دوست داري و به خواسته هايت رسيده اي
براي او زندگي اجباري است بدون انتخاب

من او را ديده ام
تو او را ديده اي و تا كنون به زندگي او دقت نكرده اي
او براي ما حقيقتي تلخ است

او را ديده اي ؟ به زندگي اش فكر كرده اي ؟ مي شناسي اش ؟ حاضري به جاي او زندگي مي كردي ؟ او علت است يا معلول ؟

Ali N
5/16/2004 04:23:00 PM




Sunday, May 09, 2004

بسیار سفر باید ...

ساعت 1:26
سفر همیشه خوبه و خاطرات ماندگاری رو در ذهنت باقی می ذاره بعضی جاهاش خیلی پر رنگ می مونه و بعضی لحظاتش کم رنگ و محو میشن . همیشه در سفر ها خاطرات پر رنگ مسافرت های گذشته به یادت می یان حالا چه شیرین و چه تلخ . شاید هم خاطره ی شیرین گذشته برای تو الان دیگه تلخ باشه و همین تضاد هاست که زندگی رو برات زیبا میکنه در حقیقت تو نمی تونی چرخه ی زندگی رو از حرکت باز بداری تا تنها در روی خاطرات خوبت متوقف بشه زندگی در حال حرکته و بعضی وقتها بر خلاف خواسته ات ماجراهایی رو برات رقم میزنه که دوستشون نداری سفر همیشه لذت بخشه اما بعضی وقتها خاطرات گذشته مثل یک فیلم از برابرمان می گذرند و می فهمیم که یک سال یا چند سالی گذشته اما نه تنها زمین زیر پایمان و آسمان بالای سرمان تغیری نکرده اند بلکه این فقط ما بوده ایم که دچار تغییر شده ایم و ما جراهای زیادی در فاصله ی این سفرها برایمان رخ داده حال چه خوشحال کننده و چه بر خلاف میل ما . داره کم کم ساعت به 2 نیمه شب نزدیک میشه...
ساعت 3
طعم گس دهنم طعم لذت بخشیه . دستم می سوزه . زندگی هم مثل یک قطار همیشه در حال حرکت و تکون خوردنه از زمانیکه در ایستگاه اول راه می افته تا آخر خط نمی ایسته بعضی وقتها که در بیابان ساکت سرنوشت روی ریل تنهایی در حال حرکته یه قطار دیگه از روبه رو نزدیک میشه و تنهایی تو رو می شکنه خاطره ی اون قطار همیشه یادت می مونه اما تصویر تیرهای برقی که همیشه از کنارشون می گذشتی به سرعت محو می شوند .

The grass was greener
The light was brighter
The taste was sweeter
The night of wonder
With friends surrounded

ساعت 3:24
دلم می خواد بخوابم اما تکان های قطار نمی ذاره ... فکر می کنم که چقدر زندگی کوتاه است و چقدر سال ها زود از پی هم می گذرند و ما بی اعتنا به گذرآنها به باید و نباید های پیش پا افتاده می اندیشیم شاید زمانی متوجه شویم که حسرتی بر دل داشته باشیم از عمری که زود گذشت و خاطراتی بر دل مانده از دوستانی در سالهای جوانی که دیگر در کنارمان نباشند .
خاطره ای از خنده ای و سخنی از روی علاقه که فقط یک بار برایمان رخ می دهند . خاطره ای از همدلی و هم سخنی و از شروع قصه ای ...

Ali N
5/09/2004 03:29:00 AM