Monday, April 19, 2004

بگذار اين وطن برای من وطن شود !

شاید ما وقتی خبر اخراج یا دستگیری پناه جویان ایرانی را در کشورهای اروپایی می شنویم احساس غریبی را در دل هامان حس می کنیم وقتی تصاویر ایرانیانی را که در اردوگاههای مهاجران غیرقانونی عمر خویش را همچون برگهای خزان بدست باد می سپرند با خود می گوییم براستی آیا آزادی و داشتن کار و حق تحصیل و بیمه ارزش اینهمه رنج و محنت را دارد ؟ آنانی که برای گرفتن حق خویش مجبور به دوختن لبان خود می گردند و یا خود را در برابر دفتر سازمان ملل به آتش می کشند براستی چه در سر دارند که اینچنین غرور ایرانیان را خدشه دار می کنند و باعث می شوند مردم دیگر کشور ها به ما به دیده ی مردمی تند خو بنگرند . اما اگر درست بیندیشیم می بینیم که حق با آنهاست . آنها معتقدند که از نظر انسانی هیچ چیز از آن مرد اروپایی که بی دغدغه روزگار می گذراند کم ندارند و تنها گناهشان تولد در جمهوری اسلامی است . و همین افکار رویا گونه در مورد آینده ی خود و فرزندانشان است که تحمل همه ی رنج و سختی های زندگی در اردوگاه را برایشان آسان می کند.
گاهی اوقات دلمان می خواهد برسر آن کشور اروپایی فریاد زنیم که آخر شما که از نظر اقتصادی مشکلی ندارید چرا با مهاجرانی که به امید کار و زندگی بهتر به شما پناه آورده اند اینگونه رفتار می کنید؟
در همین روزها شاهد اخراج دسته جمعی افغان های مقیم ایران هستیم به سوی وطن آواره ای که هیچ در آن ندارند. تمديد نکردن اجازه اقامت،اجازه کار وحتی اجاره نامه ها، محدوديت حق سفر از جمله موارد آشکار و هر روزه ناديده گرفتن حقوق مدنی پناهندگان افغانی در ايران است.
ما میتوانیم فریاد اعتراض خود را به گوش مجامع بین المللی برسانیم تا با افغان های مقیم ایران همانگونه رفتار شود که دوست داریم با ایرانیان پناهنده در اروگاهها ی اروپایی و آسیای جنوب شرقی و استرالیایی.
آنچه غم انگیز است سکوت روشنفکران ،فرهيختگان، ترقی خواهان، سازمان ها وکانون های مدافع حقوق بشر در برابر پايمال کردن حقوق انسانی خانواده های افغانی در ايران است . پس فریاد زنید این بی عدالتی را .
با قرار دادن لوگوی مقابل به صف معترضان به این حرکت غیر انسانی بپیوندید !

Stop deporting the Afghan refugees from Iran
Afghan refugees social and human rights in Iran have been successively restricted since 2001, when Taliban’s regime
collapsed. Iranian authorities force them to leave Iran but Afghanistan is not a safe place for them
!Join us and raise your voice against deporting Afghan refugees by force
!Raise your voice against violation of their, already limited, human rights

پ ن 1 . قطعه ی موزیکی که انتخاب کردم Home at last هست از فیلم سفید کیشلوفسکی .
پ ن 2 . کسانی که میتونن به ما کمک کنن برای ساخت یک لوگو با اندازه ی مناسب و کد ثابت خبر بدن .
پ ن 3 . به فکر ایجاد یه کمپین هستیم البته این پیشنهاد پرستوی زن نوشت هست اگر به مرحله ی عمل برسه خیلی عالی است .
پ ن 4 . تعلل جایز نیست دوستانتون رو با خبر کنید و اگر با ما موافقید با گذاشتن لوگو یا خبری در این مورد به ما بپیوندید . در این صورت حتما به من اطلاع دهید تا نام شما را در حلقه ی اعتراض وبلاگشهر به اخراج افغان ها قرار دهم .
پ ن 5 .شاید با خود بگویید که با گذاشتن لوگو یا خبری در این مورد کاری از پیش نمی رود اما بدانید همیشه اعتراض به آنچه نمی پسندید بهتر از خاموشی است . امیدواریم با برگزاری یک کمپین صدای فریادمان بلند تر شود .
پ ن 6 . کسانی که تا کنون با نوشتن مقاله یا گذاشتن لوگو یا خبری در این مورد به حرکت اعتراضی وبلاگشهر بر ضد اخراج افغان ها پیوسته اند :
خورشید خانم . دریا روندگان . حضور خلوت انس . زن نوشت . شبح . آرمین گیله مرد
پ ن 7 . کسانی که تا این لحظه با ما پیوستند :
زیتون . من یک زنم . رادیو قاصدک . سیپریسک
پ ن 8 . به دنبال یک صفحه ی وب هستم که بتونیم در زیر متن اعتراضیه مون امظا کنیم و بعد برای کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان بفرستیم کی میتونه کمک کنه ؟ اگر کسی هست خبرم کنید تا متنشو آماده کنم.
پ ن 9 . لوگوی جدید فردا آماده میشه با تشکر از دریا روندگان .
پ ن 10 . دوستانی که تا پایان چهار شنبه شب به ما پیوستند :
گویا نیوز . روزنه . آی آدم ها . آتش . وبلاگ من و پناهجو . ايسكرا . خدا ناباور . قاصدک
پ ن 11 . لوگوی جدید با تشکر از دریا روندگان با کلیک کردن روی لوگو می تونید متن تومار رو امضا کنید:

بگذار اين وطن برای من وطن شود

پ ن 12 . لطفا کسانی که مقاله ای نوشتند یا لینک یا لوگوی اعتراض ما رو قرار دادند به من حتما اعلام کنند تا در حلقه ی اعتراض وبلاگ شهر قرار گیرند .
پ ن 13 . روی سخنم با تمام کسانی است که مخالف این حرکت اعتراضی هستند :
اگر قدری با خود بیندیشیم می بینیم که خدا انسانها را آزاد آفرید پس آنها آزادند که هر طور می خواهند بیندیشند هر طور می خواهند بپوشند و رفتار کنند هر کجا می خواهند زندگی کنند این یک تصمیم شخصی است نه تحمیلی !
انسانها آزادند و باید به آزادی آنها احترام گذاشت و بر طبق همین اصل شما نیز آزادید که هر گونه دوست دارید بیندیشید ما دستان شما را به گرمی میفشاریم . هنر آن است که مخالفان مان را دوست بداریم .
پ ن 14 . کسانی که تا پایان پنجشنبه شب به ما پیوستند :
تریبون فمینیستی ایران . سرزمین آفتاب . Another Irani online . کاکتوس تیلا . ارغوان ها . حسن آقا . پارسا نوشت
پ ن 15 . با تشکر از هاله ی سرزمین آفتاب که لوگو های زیر رو برامون درست کرده . می تونید با کلیک روی هر لوگو تومار اعتراضی ما رو امضا کنید و اگر دارای سایت یا بلاگ هستید اونها رو درسایتتون قرار دهید . به کمک همه ی شما برای جمع شدن امضا های بیشتر نیازمندم . شما می تونید با گذاشتن لوگو های زیر در سایت یا بلاگتون ما رو در جمع کردن امضا های بیشتر کمک کنید . کد های لوگو ها رو از اینجا بگیرید .





پ ن 16 . این فلش رو هم حسن آقا لطف کرده و برامون درست کرده . می تونید در قسمت لوگو های بلاگ یا سایتتون اضافه کنید و همچنین با کلیک کردن روی لوگو تومار اعتراضی ما رو امضا کنید . کد فلش رو از اینجا بگیرید .



پ ن 17 . متن زیر را خطاب به همه ی کسانی که مخالف این حرکت هستند نوشتم :

نمی دانم که هستی ؟
حتی ندیدمت
ونمی شناسم صورتت را
نمی دانم از کجایی
و به که عشق می ورزی
اما
من
دوستت دارم
مثل بوی اقاقیا های کوچه مان
برایم آشنایی
مثل اشک برای گونه هایم
و قلبت را حس می کنم
مثل نوازش باران بر کف دستانم
دنیایی که من دوست دارم
بدون عشق خالی است
دنیایی که با هم بخندیم
با هم فریاد زنیم
همه ی ما باشیم
همه ی ما با هم
مرزی نباشد تا
قلب هایمان را جدا کند
من و تو
مسلمان یا یهودی
مسیحی یا زرتشتی
بودایی یا بی دین
و همه ی دنیا مال همه ی ما باشد
حلقه زنیم دستانمان را
و بچرخیم و بخندیم از ته دل
مثل زمانیکه بچه بودیم
در آرزوی چنین روزی
روزی که فقط یک قلب برای زندگی کافی باشد
می مانم

پ ن 18 . دوستان عزیزی که تا پایان جمعه شب به ما پیوستند :
زنانه ها . گلناز . چاپ اول . وبلاگ ساحل شمال . عبدالقادر بلوچ . آورا . در جستجوی کلمات . ققنوس . زمینی . Jump Cut
پ ن 19 . دوستان عزیزی که تا پایان سه شنبه 8 اردی بهشت به ما پیوستند :
صورتک . الفبا . چه گوارا . mmsnews . ما بی‌چرا زندگانیم . عکاسان که متعلق به یک عکاس افغانی است و عکس هایش از بازگرداندن افغان ها به سرزمینی که برایشان غریب است . یک زن
پ ن 20 . باید از آقای قوانلوی قاجار تشکر کنم به خاطر اختصاص دادن ستون وبگردی خودشون به تومار ما در روزنامه ی شرق چهارشنبه 9 اردی بهشت 83 که به نوعی از این حرکت حمایت کردند. اگر آدرس تومار در روزنامه سانسور نمی شد عده ی بیشتری از این حرکت آگاه می شدند . تا کنون 200 نفر تومار اعتراضی را امضا کرده اند .
پ ن 21 . دوستان عزیزی که تا پایان پنجشنبه شب به ما پیوستند :
پسر ایرانی . خرس مهربان . مامانی . صورتک . سیاه چال .
پ ن 22 . صفحه ی ویژه ی پناهندگان در سایت فارسی BBC رو حتما ببینید .
پ ن 23 . دو بلاگ دیگر هم به ما پیوستند : گل کو . هياهو برسر هيچ
پ ن 24 . بيش از 40 هزار زن ايراني و 100 هزار کودک بي هويت مجبور به ترک ايران هستند
پ ن 25 . به ما پیوستند :
یک فنجان قهوه ی تلخ . شبکه ی سراسری همکاری زنان . ایزد بانو

Ali N
4/19/2004 05:15:00 PM




Tuesday, April 13, 2004

بارون

بارونه بارونه
بارونه اشکام
تو کویر داغ دلم
می باره می باره

بارونه بارونه
شکوفه های گیلاس
در دل پریشونم
برای چشمام
به خشکی برگای خزونه

بارونه بارونه
ابرا می بارن
چشمام می بارن
اما دشت دلم
یه کویره بی نشونه

بارونه بارونه
چشمام به دنبال تو
می گرده
کوچه به کوچه
خونه به خونه

بارونه بارونه
بارون چشمام می باره
نیستی دیگه تا
پاک کنی اشکامو
بهم بگی
عیبی نداره
تا غم تو دلم نمونه

بارونه بارونه
دل تنگم می گرده
تو خاطره ها
دنبال یه بهونه

بارونه بارونه
این دل دیوونه
می زنه فریاد
تا ببینتت دوباره
تو رویاهای شبونه

بارونه بارونه
کی نگاه می کنه
به چشمای قشنگت
تا وقتی آفتاب طلوع کنه ؟

بارونه بارونه
به کی هدیه میدی
با یه لبخند شیرین
گلای پونه ؟

بارونه بارونه
حسودیم میشه
به کسی که
می سازه برات
یه آشیونه

بارونه بارونه
آرزو دارم که شاید روزی
بشینیم با هم
زیر بارون
و بخونی برام دوباره :
بارونه بارونه

دوشنبه ی بارونی
17 فروردین 83

Ali N
4/13/2004 02:45:00 PM




Saturday, April 03, 2004

لیلا

یکی از شبهای بهاری اردی بهشت 82 بود قطار به آرامی دل شب را می شکافت و صدای یکنواختش هر از چند گاهی بیشتر می شد و مسافران در خواب را بیدار می کرد . ساعت 2:30 نصفه شب بود و کمتر صدایی از داخل کوپه ها شنیده می شد .
اولین بار بود که در قطار به او برخورد می کرد در هاله ای از دود سیگارش در انتهای راهرو ایستاده بود . دختر زیبایی بود با صورتی مهربان ، چشمانی سیاه و درشت و گونه هایی جذاب و لبهایی که در تاریکی راهرو قطار قرمز پررنگ دیده می شد.اندامی فریبنده داشت همراه با غرور و اعتماد به نفسی که از امتداد نگاهش آشکار بود از پنجره ی قطار به بیابان سیاه اطراف خیره بود و با بی اعتنایی به اطراف به سیگارش پک های عمیقی می زد . پسر سر صحبت را باز کرد . اسمش لیلا بود . آن شب را تا 5 صبح در راهرو قطار صحبت کردند . با هم دوست شدند .
در مقصد از هم جدا شدند و هر کدام به سوی کار خود رفتند اما پسر منتظر ماند .
اواخر خرداد لیلا تماس گرفت . در اولین دیدار نزدیک کوهپایه ای رفتند جایی آرام ساکت و خلوت پسر ایستاد . لیلا سیگارش را روشن کرد و از پنجره ماشین به کوهی که در سیاهی فرو رفته بود خیره شد. او خسته بود . خسته از فرهنگ عامیانه رایج در جامعه خسته از تبعیض و نگاه جنسی به دختران . او یاغی بود یاغی دشت های روزمره گی یاغی خرافه های آلوده به سم دین . اما پسر هنوز ابعاد وجودش را کشف نکرده بود شاید به زمان محتاج بود .
هرچه زمان می گذشت صمیمیت آن دو بیشتر می شد و با هم راحت تر شاید مثل خواهر و برادر . دوستی برای آن دو کلمه ای مقدس بود .در چشمان لیلا چیزی جز سادگی دیده نمی شد . برای او جز دوستی پاکش چیز دیگری مهم نبود و دل پاکش را در دستان معصومش به پسر هدیه داد .
پسر تازه فهمیده بود که اتفاقا با کسی آشنا شده است که آرزویش را داشت . بحث های آن دو همیشه داغ بود پسر که اصلا انتظار چنین آمادگی ذهنی و فکر روشنی را از او نداشت می دانست چنین دخترانی در جامعه به ندرت وجود دارند حال خوشحال بود که دوست صمیمی او یکی از آنهاست . پسر فیلم قرمز کیشلوفسکی را به او داد تا ببیند و زمانیکه در مورد فیلم با هم صحبت می کردند افکار لیلا پسر را شکست داد . پسر برای اولین بار فهمید که در جامعه دخترانی وجود دارند که روشنفکر باشند دخترانی که باغ های ذهنشان پر میوه باشد . کسانی که خسته از نگاه جنسی به دنیایشان حرف در دل و افکار سپید زیادی در سر دارند اما در جامعه ی سیاه ما همه محو می شوند . دخترانی که نگاه جامعه ی مردسالار را که زن را برای کار در خانه و تولید نسل می خواهد بر نمی تابند .
آن دو روز به روز بیشتر به هم نزدیک می شدند . لیلا که دانشجوی زبان انگلیسی بود به همان میزان هم بر فرانسه مسلط بود و می خواست به پسر فرانسه را مثل یک معلم یاد دهد . آنها هر چند وقت یکبار دیداری تازه می کردند و مدتی را که در کنار هم می گذراندند گذشت زمان را احساس نمی کردند در ابر های آزادی فارغ از باید و نباید های جامعه قدم می زدند و هر از چند گاهی گوله ابری به سوی هم پرتاب می کردند و صدای خنده هاشان سکوت آسمان را می شکست .
پسر به داشتن چنین دوستی به خود می بالید در طول این مدت لیلا نه تنها برای او دست و پاگیر نبود حتی او خودش به پسر می گفت چرا دوستان دیگری نداری ؟ او خودش به پسر می گفت که تو می توانی دوستان دیگری هم داشته باشی چون او از زندان و زندانی کردن متنفر بود . او رها بود و از به بند کشیدن دیگران به اجبار بیزار .
پسر نمی دانست چنین دختری خواستگارهای زیادی باید داشته باشد و لیلا نیز به او چیزی نمی گفت مبادا او را برنجاند و فکرش را به سویی ببرد که اصلا دوست نداشت پسر چنین فکری بکند .
ولنتاین سال 82 را با یکدیگر جشن گرفتند و همه چیز خوب پیش می رفت و همیشه خنده بر لبان این دو بود تا اینکه نوشته ای لبخند پسر را به اشک تبدیل کرد . پسر در روز 12 فروردین 83 ای میلی دریافت کرد با متن زیر :
" … جون سلام
من امروز بعد از 10 روز میلم رو چک کردم ما نبودیم و هفته ی اول رفتیم شمال جات خالی بود.
از اون به بعد همش سر کار بودم من خیلی خونه نیستم که بتونی با هم صحبت کنی.
در ضمن یک اتفاقی تو زندگی من افتاده که فکر کنم بتونی حدس بزنی ولی دلم می خواد بعد از این هم من و تو بازم مثل دو تا دوست خوب باشیم البته نظر تو مهمه شاید دلت نخواد دیگه با من دوست باشی ولی من همیشه تو رو جزو بهترین دوستام می دونم که یک کم هم شیطونه .
من چیزهای زیادی از تو یاد گرفتم ازت ممنونم امیدوارم که تو زندگیت همیشه موفق شاد و سربلند باشی و من رو هم فراموش نکنی.
... جون
بدون که برای گفتن این حرفها به تو خیلی فکر کردم و تردید داشتم راستش خیلی برام مشکل بود ولی می دونم که تو همیشه رو راستی رو دوست داری.
برام میل بزن یادت نره
دلم نمی یاد باهت خداحافظی کنم پس میگم به امید دیدار
دوست دارم مثه یه دوست خوب و نازنین
لیلا جونت "

اشک از چشمان پسر جاری شد برای چند لحظه بهت زده به نوشته ها نگاه کرد و دوباره و دوباره خواند.
اما واقعیت داشت و خواب نمی دید . بغض گلویش را فشار می داد تنها کاری که می توانست بکند گریه بود مثل کودکی که مادرش را در خیابان گم کرده است . او فقط می توانست اشک بریزد .
و لیلا بود که به او آموخت دوست داشتن از عشق برتر است.
همان شب سرگذشت خودش و لیلا را نوشت تا بماند.

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
صادق هدایت ، بوف کور صفحه ی اول
این داستان واقعی است باورش کنید.
4 صبح 13 فروردین 83 .

پی نوشت : داستان مرگ در سایت اخبار روز منتشر شد .
Ali N
4/03/2004 03:50:00 AM