Saturday, May 21, 2005

هزارمین حرف
....
خیلی مشکل است نوشتن چیزی که خودت همیشه منتقدش بودی . من همیشه از همه ی دوستان خوبم که بلاگ هایشان را بسته بودند خواهش می کردم برگردند و هیچ وقت فکر نمی کردم خودم مجبور به این کار شوم.
حدود یک سال و نیم گفتن هزاران حرف نگفته برای من خیلی زود گذشت. آنچه این روزها من را بیشتر مجبور یه این کار می کند مشکل شناخته شدن هست و هر بار که عده ای منو می دیدند و می گفتند هنوز نگرفتنت ؟ من بیشتر به خودم و آیندم و خطراتی که این شناخته شدن در دانشگاه و شهر و ... برای من و زندگی آینده ام به وجود خواهد آورد فکر می کردم .
بر خلاف آنچه شاید با خودتان فکر کنید نوشتن این سطور برایم چندان آسان نیست . من یک سال و نیم با حرف های نگفته زندگی کردم و آنچه را که در توانم بود گفتم . این شما هستید که نباید بگذارید حرفی در گلویی در عکسی در شعری نگفته بماند . این ما هستیم که نباید بگذاریم با قوانین عصر حجری به زنان این سرزمین زور بگویند و هنوز اعتقاد داشته باشند دینشان کامل ترین است . در جامعه ای که زنان آن دارای آزادی برابر با مردان نباشند هیچ پیشرفت دموکراتیکی دیده نخواهد شد . در جامعه ای که کودکان فقر ، روسپی ها ، کارتن خواب ها ، بی سرپرستان ، معتادان ، دختران فراری و ... از سوی هیچ ارگانی حمایت نشوند تعداد آنها افزایش خواهد یافت همانطور که اکنون می یابد . شما بنویسید . شعر بنویسید ، داستان بنویسید ، نور بتابانید به تاریکخانه ها ، از زندانیان در بند حمایت کنید ، نگذارید حق کسی بدون فریادی خورده شود . تا جایی که می توانید فریاد بزنید تا دنیا بداند جوانان امروز ایران بیدارند گر چه حاکمانش در خوابند .
شما بنویسید و تابوها را بشکنید ، از روسپی گری تا سکس از دین تا حکومت از آقازاده ها تا پدرانشان از مذاکرات اروپا تا انتخابات آینده . شما بنویسید چون هستید و بیدار هم هستید . گرچه مجبورید با اسم مستعار بنویسید اما چاره ای نیست که اگر آزادی در این سرزمین می درخشید دیگر نیازی به این همه تلاش برای رسیدن به آن نبود . دیگر نیازی به سرودن مرثیه برایش نبود دیگر نیازی به جمع کردن امضا برای بلاگرهای زندانی نبود . آن وقت احساس نمی کردیم که کسی یا چیزی گلویمان را گرفته ، آن وقت زمانی که کودکان خردسال خیابانی را می دیدیم بغض نمی کردیم . ساعت ها از وقت و عمرمان را زل نمی زدیم به مانیتور و مجانی مطلب بنویسیم برای کسانی که در خوابند یا خود را به خواب زده اند ، شاید که بیدار شوند . برای کسانی که چشمانشان را باز کنند و جامعه شان را واقعی ببینند . آن وقت از آینده مان نمی ترسیدیم از ممنوع خروج شدنمان از بازداشتمان و زندانی شدنمان بی هیچ دلیلی جز نوشتن با همان قلمی که خدا بر آن در دینشان سوگند خورده . آن وقت از ای میل های تهدید آمیز نمی ترسیدیم . اگر آزادی در این سرزمین می تابید ، فقط اگر ....
من گفتم و نوشتم و گذشتم از پس یادها و خاطره ها شما اما با حفظ امنیت و آینده ی خودتان بنویسید . خود سانسوری اما نکنید . یا ننویسید و یا اگر می نویسید واقعیت را بی هیچ ترسی بگویید و برای این ، مجبورید که شناخته نشوید که اگر جز این باشد مجبورید چون من امنیت خصوصی تان را ترجیح دهید .
هزار حرف نگفته تمام نخواهد شد چرا که در تمام بلاگ های خوب سرزمینمان حرف های نگفته ی مانده در گلوی زیادی هر روز گفته می شود . بیایید بغض هایمان را در گلو فرو دهیم و به آزادی فکر کنیم . در نوشته هایتان دوستی و محبت و عشق را یادآوری کنید . از دعواهای بلاگی بپرهیزید و برای آینده ی این سرزمین از حق تان از ماندن نامتان بر حرکتی از یاد شدن اسم بلاگتان چشم پوشی کنید . چرا که نام شما بر آن حرکت از یاد خواهد رفت و این شور بلاگستان ایرانی است که برای گرفتن حق اش همیشه یاد آوری خواهد شد .
دلم می خواهد این متن تمام نشود و نوشتن من در هزار حرف نگفته هم . همانطور که در وقت خداحافظی یکدیگر را به آغوش می کشیم و آرزو می کنیم هیچ وقت از آغوش هم جدا نشویم من هم تک تک شما را به آغوش می کشم و برایتان در زندگی موفقیت و شادی آرزو می کنم . چترم را بر می دارم با باری که زندگی بر دوشم گذاشته در جاده ی مه آلود زندگی راه خود می گیرم و می روم .
...
من گفتم و گذشتم
چون نجوای باد در میان شاخساران
چون گنجشککی بر شاخه ای
چون قطره اشکی بر گونه ای
چنان که دیگران
...آنها هم
گفتند و گذشتند
...
ما می گوییم و می گذریم
این رسم زندگی است
این خود زندگی است
بیایید تا هستیم
از عشق بگوییم
..از شقایق های عاشق
...از بید های مجنون
...
ما می گوییم و می گذریم
این رسم زندگی است
این خود زندگی است
ما می گوییم و می گذریم
...
...
...
31 اردی بهشت 84
...
...
اضافه شد :
هزار و یکمین حرف را برای زیتون در مورد انتخابات نوشتم . تاریخ : 23 خرداد 84
Ali
5/21/2005 05:19:00 PM




Wednesday, May 18, 2005

آرامش ، گوهری نایاب
...
هم اکنون که دارم این چند خط را می نویسم دو ساعتی است که شب از نیمه گذشته . یک ساعت پیش یکی از دوستان نازنینم زنگ زد و از احوال بدش از نظر روحی برایم گفت و چون می دانست من هیپنوتیزم بلدم به من گفت منو هیپنوتیزم کن. من که تجربه اش را حضوری داشتم نه تلفنی کمی جا خوردم اما چون دیدم نیاز دارد تصمیم گرفتم انجام بدم با خودم گفتم: یا میشه یا نمیشه .
و آنچه برای خودم جالب بود این بود که دوستم با هیپنوتیزم من به آرامش رسید و من برای اولین بار تجربه ی هیپنوتیزم از پشت خط تلفن را هم بدست آوردم. حالا اینکه این هیپنوتیزم چیست و چه کارهایی می کند سر وقت برایتان مفصل می گویم .
بعد از اینکه بهش گفتم چشماتو باز کن و آرامشی را که داری ببین پس از چند دقیقه که من منتظر بودم ببینم واقعن موفق بودم یا نه صدایش را از پشت خط شنیدم که می گفت: کاملا آرام است و تا حالا چنین آرامشی را در وجودش حس نمی کرده .
این را گفتم تا یادآوری کنم این روزها با این اوضاع پراسترس و آشفته ، داشتن روحیه ی قوی و سالم و قلبی سرشار از امید یکی از اولین نیازهای زندگی هر انسان است .
مردمی که 26 سال است در رادیو و تلویزیون دولتشان می شوند : در مقطع حساس کنونی ... و این مقطع لعنتی که خیلی حساس است 26 سال است که تمام نشده . اینهاست که وقتی مردم عادی جامعه را تحت فشار و در منگنه قرار می دهد در اثر کوچکترین تصادفی می بینید که پیاده می شوند و به جان هم می پرند و یا در حین رانندگی به زمین و زمان فحش می دهند و غیره که خودتان می دانید .
اگر شما هم چون من دنبال آرامش روحی در زندگی خود می گردید پیشنهاد می کنم حتما در کلاسهای یوگا و مدیتیشن و ریکی و سایر مکاتب روحانی نام نویسی کنید چرا که تمامی اینها که زیر مجموعه ی علم نوین هیپنوتیزم هستند به شما یاد می دهند چگونه آرامش را در وجود خودتان بیابید .
...
آرزوهایم در مه گم می شوند
. هراسان
به دنبال می دوم
دراین روزهای گنگ و بی انتها
عشقی نیست
...یاری ،
غصه ی دیداری
..
پابرهنه می دوم
به سوی ابرهای سرگردان
...گم می شوم
در هوای رمزآلود معلق
در ابرهای آشفته ی بی هیاهو
...
آرزوهای گم شده ی من
خیلی بلند اند
دستم نمی رسد
بگیرمشان
...
...
خواندنی ها :
-------------------------------------------------
کتب ضاله‌ی نمايشگاه هيجدهم ! . از طریق خوابگرد
نه کاندیدائی را تائید و نه رای خواهیم داد
اتوبوس منحوس : مخاطرات سفر 21 نويسنده و شاعر به ارمنستان
بهره کشی جنسی از زنان گسترش یافته است
جشن‌نامه‌ی يک‌سالگی قابيل
کن به نیمه رسید، نامزدها پیدا شدند
● "صدای انقلابتان را شنيدم" . مسعود بهنود
آشنایی با صادق هدایت در تار ِعنکبوت
شرکت در انتخابات (از نيک‌آهنگ کوثر)
مردهای سفيد ‌احمق مايكل مور ــ
سیما بینا، صدای صحراهای ایران
● آزارگر جنسی شهرک غرب با وجود 12 شاکی و تشکيل پرونده در 3 دادگاه تهران به اتهام تجاوز به کودکان 8 تا 16 ساله، تجاوز به دختر خبرنگار، ضرب و جرح، و سرقت، با 10 ميليون وثيقه آزاد شد و در دادگاه نيز حضور نيافت! . مجتبی سميع نژاد، فقط و فقط به خاطر نوشتن عقايدش در وب لاگ با قرار 150 ميليون تومان، هم اکنون در زندان است و زنجير به پا به دادگاه برده مي شود! وبلاگ ف. م. سخن
عاليجنابا! سپاس تو را که داروی تلخ نوشيدی!
در جمع من و این بغض بیقرار...
کشور جعبه سیاه هم دارد؟ نیک اهنگ کوثر
● یکی از راه های مقابله با کسانی که پینگ ات می کنند نوشتن مطلب زودتر از آنکه پینگ شوی است و من با همین روش به مقابله بر خواسته ام .
● از سایت Blogger News برایم میل زده اند و بعد از کلی تعریف و نمجید از من در خواست کرده اند در قسمت منطقه ای ایران برایشان اخبار بلاگ های ایرانی را بفرستم . نمی دانم اینکار فایده اش چیست اما به هر حال برایشان نوشتم که حاضر به همکاری هستم . حال اگر شما مطلب جالبی در بلاگ ها دیدید برایم میل کنید تا چکیده ی مطلب را برایشان به انگلیسی بفرستیم . ای میل من در پایین صفحه هست .
...
28 اردی بهشت
Ali
5/18/2005 02:20:00 AM




Monday, May 16, 2005

برای سرزمين آفتاب
...
تو که از شاپرکای تو قصه بلندپروازتری
تو که از ابرای سفيد آسمونا پاک تری
...
تو که از هرچه صدای بی صداست بلندتری
تو که از پروازخاموش قاصدکا سبک تری
...
تو که از سبزترين شکوفه ی اين سرزمين سبزتری
حرفی از جنس بهار به من بگو
...
تو که از دورترين شهر خدا برای من دورتری
حرفی از جنس رسيدن به من بگو
...
بيا رو جاده های سرد بی انتها
به سمت آرزوهای گمگشته بريم
...
بيا رو بال نرم نسيم
با هم به سرزمين آفتابی بريم
...
تو می دونی و من می دونم
گرچه بدون آفتاب شبمون پر ازتاریکی است
...
دوباره فردا يه بار ديگه
دنيای ما و سرزمين ما آفتابی است
..
..
هاله برای من يکی از دوست داشتنی ترين بلاگرهايی بود که می شناختم .نتوستم بشمارم چند تا لوگو چند تا پتشين برای آزادی زندانيان در بند درست کرده تا کنون. پارسال در همين موقع بود که من اعتراض کردم به اخراج افغان ها و او اولين کسی بود که بی هيچ ادعايی به کمکم اومد.و در طول اين چند سال هر وقت هر بلاگری مشکلی داشت اولين کسی که به کمکش می رفت هاله بود.لازم نيست بيشتر بنويسم چون خودتون می دونيد دوباره تکرار نمی کنم . حالا که به قول خودش صندلی های کافه را روی ميز چيده و درش را بسته ما پشت در آنقدر مي نشينيم تا دوباره باز شود.
یکی ازبلاگرها توماری درست کرده که اگر دوست داشتيد از زحمات هاله در طول اين چند سال برای آزادی تشکر کنيد بريد و امضايش کنيد.
ترانه ی بالا را ديشب برای هاله و روری ودختر گلشان و رستم ساکنان سرزمين آفتابی نوشتم و تقديم می کنم به اين چهارنفر
...
26 اردی بهشت
Ali
5/16/2005 05:39:00 PM




Sunday, May 15, 2005

لحظه های رویایی
...
نشستن در کافی شاپ دور هم دیگه
فکر نکردن به هیچی جز زندگی
و همین ثانیه هایی که دارن می گذرن
با خنده ی ویولت خندیدن
از خوشحالی اش شاد بودن
آبچینوس که همیشه دیر می رسه
اما همیشه با خودش یه سبد شادی
یه بغل خنده می یاره
امید زندگانی کم حرف می زنه
اما یک جمله اش
برای ساعتها فکر کردن بسه
مریم گلی و چشماش
نگاهش و آرامش صورتش
برای هر کسی
احساس خوبی را بوجود می یاره
با کتابلاگ هم صحبت شدن
اولین کتابش رو از کیفش در می یاره
یادم رفت بهش بگم :
بهت افتخار می کنم
..
با امشاسپندان تو تاکسی
با راننده درباره ی دختران ایرانی
بحث می کنیم
از خوشحالی می خندیم
که راننده رو هم فمینیست کردیم
در خانه ی هنرمندان نشسته ایم
صفر مطلق روبه رویم
مطلق بودنش روز به روز زیادتر می شه
شب نزدیک به نیمه است
با کتابلاگ و امشاسپندان قدم می زنیم
خیابان ها و اتوبان های زندگی رو
با لذت و با تمام وجود
دود یک روز شلوغ و پر ترافیک رو
به ریه می بریم
اما از با هم بودن خوشحالیم
..
تئاتر شهر و سانتاکروز
به کارگردانی هما روستا
همه می رسیم جز آبچینوس که توترافیکه
مثل همیشه !
مریم بدون صورتکش اومده
حسین اما هرچه بخواهی برات شرح می ده
خونگرمه و صمیمی
ویولت نشسته روی صندلی با کیف بنفش اش
مریم گلی با یک جفت صندل قرمز هم رنگ بلاگش
امید زندگانی دنبال موبایلش می گرده
کتابلاگ مدل موهای جالبی داره
عین نویسنده های داستان کوتاه
صندلی دیگه نیست
به ما تشک می دن
یادم رفته بود اینجا ایرانه
برای دیدن یک هنرنمایی بی نظیر
باید روی زمین بشینی
سالن تاریکه و من بی دلیل بسیار خوشحالم
همه آبچینوس رو می بینیم
از جلوی پای میکاییل شهرستانی می یاد تو
می خندیم
منو و امشاسپندان از این وضع نشستن
خندمون می گیره
جلسه ی نقد نمایش گذاشتیم اون عقب
تا آخر شب با همیم
همه با هم
..
دلیلی نداره که کسی ناراحت باشه
چون می دونه دوستای خوبی داره
به هر چهره ای که نگاه می کنم
در درونش یه عالمه حرف داره
و بک دنیای مخصوص خودش
ما خوشبختیم
این احساس واقعی منه
دلیلی نداره با اینهمه دوستای خوب
اینهمه انرژی مثبت
اینهمه شوق زندگی در رگ هامون
اینهمه عشق به اطرافیانمون
اینهمه خنده های بی انتها
احساس دیگه ای داشته باشیم
حس قشنگ زندگی در زمان حال
حس زیبای غیر قابل وصف
احساس می کنم
در رگانم به جای خون
امید به آینده در جریانه
این بود همه ی آنچه می خواستم بنویسم
راستی !
دوستان مهربانم
ممنونم از همه ی ثانیه ها
از همه ی لحظه های غیر قابل تکرار
و از همه ی لحظه های رویایی
که برام ساختین
...
...
موزیک : In Dreams با صدای کریس دی برگ از آلبوم رویاهای زیبا
...
خواندنی ها :
-----------------------------------------
● باورم نمیشه هاله دیگه ننویسه
غروب سه شنبه ها و کلی داستان های کوتاه قشنگ
كاهش سن آلودگي به HIV در كشور
امضا کنید برای آزادی مجتبی سمیعی نژاد بلاگر در بند
نوشته های رفسنجانی در بلاگش
Your Daily Dose Of Music
● گرچه خیلی دوست داری با پینگ کردن اینجا روز در میان به شعور خوانندگانم و من توهین کنی اما ره به جایی نخواهی برد. چند وقت دیگر که هزارمین حرف را گفتم هر چقدر دلت خواست پینگ کن تا جانت در بیاد . !!!
...
...
25 اردی بهشت
Ali
5/15/2005 03:43:00 AM